محرم / دلنوشته ای از مادر صلح: مینو مرتاضی

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

shahla3

با وجود سرسختی و مقاومت بی سرو صدای شهلا در برابر درد؛ رنجوری و ضعف مفرط بیماری اش  را لو می داد.   می دانستم بیمار است. رنجوری و ضعف روز افزون اش را می دیدم  اما نمی خواستم به حادثه ای فکر کنم که از روزی مثل روزهای دیگر روز مبادا می سازد. از مبادا دل خوشی ندارم . روز پر شر و شوری است و همیشه وقتی آدم انتظار ندارد بی خبر سر می رسد. انگار از این که آدم را غافلگیر کند،  لذت می برد.  شاید هم خودمان  برای فرار از مواجهه با واقعیت شرایط را طوری فراهم می کنیم که روز مباد از غافلگیری ما دچار شعف سادیستی شود! هر چه بود روز مبادا  درست نیمه شب فرا رسید و من نالیدم شهلا جانم خسته نباشی  سعی کن یک امشب را راحت و آسوده بخوابی که  جان داشته باشی به کارهای فردایت برسی… نمیدانم ساعات شب و روز چگونه در تکراری ماهرانه جایشان را به یک دیگر سپردند و دو روز پس از روز مبادا؛  خودم را می بینم که پیکر چون قاصدک سبک شهلایم را بر دوش گرفته ام و مرثیه و چاووشی خوان  در چند قدمی مزار او میخکوب شده ام. طلبه جوانی را می بینم که بالای سر گور خالی که قرار است شهلا را در آن بگذاریم کنار گورکن میانسال و لاغر اندامی که به بیل دسته بلنداش  تکیه داده ایستاده وهر دو  کنجکاوانه به ما نگاه می کنند. همیشه پیش خودم فکر می کردم  مرده شور و تلقین خوان و گور کن به دلیل اینکه مرگ کسب و کارشان است  واقع بین ترین آدم ها هستند. اما احساس می کنم این ها امروز با پرسش و تعجب به جمع زنان تابوت بر دوش نگاه می کنند. سرم را از زیر تابوت تا جایی که می شود بالا می آورم تا بتوانم در گوش شهلا به آرامی نجوا کنم : می بینی شهلا جانم  تعجب کرده اند و لابد پیش خودشان می گویند مگر مرد نبود که زنها تابوت بر دوش کشیدند؟ خوب مرد هستند دیگر و خیال می کنند اگر مردان نباشند کار جهان و دور فلک باز می ایستد! ها ها… به خیال خودم شهلا را می خندانم تا سرش گرم شود و نداند که داریم پیکر او را تشییع می کنیم. تابوت را کنار گور خالی می گذاریم . شهلا را می بینم که شال سبز مادران صلح اش را به سر کرده و زیر سایه  خرمن گل های سرخ پرپر شده  و در پناه سکوت سر شار از ناگفتنی هایش  آرام و آسوده دراز کشیده و فاصله بین  آسمان و زمین  را رصد می کرد.

shfminoo1shfminoo1

طلبه جوان پس از لختی درنگ خودش را جمع و جور می کند و صلوات غرّایی نثار جمع می کند و به همان بلندی فریادمی کشد هر کس از خانم در گذشته رضایت دارد سه بار به صدای بلند صلوات بفرستد… با وجودی که باور دارم رضایت ما از شهلا و رضایت او از ما ربطی به صلوات فرستادن با طول موج کوتاه و بلند صدای های ما ندارد اما بی اختیار با صدای بلند سه بار صلوات می فرستم. اللهم صل علی محمد و آل محمد .اللهم صل علی محمد و آل محمد  و اللهم صل علی محمد و آل محمد……. و بلافاصله نگاه پرسشگرم را طوری به طلبه جوان می دوزم که  فرمان بعدی را صادرمی کند.  به صدای بلند می پرسد محرم خانم کیست  کمک کند و خانم را در قبر بگذارد، محرم کجاست؟ پسر جوانی مردد پا پیش می گذارد و من خودم را جلو می اندازم و تا جمع به خود بیاید شتابزده و با صدای بلند می گویم من هستم  می توانم کمک کنم. فقط به دلیل زن بودن نبود که خود را محرم شهلا می دانستم؛ دلیل محرمیت ام  همدلی و هم زبانی روزهای سخت و جانفرسای چندین سال اخیر بود که مرا وا می داشت چنان آسوده خاطر خودم را محرم شهلایم بدانم که گویی از ابتدای خلقت با او همزاد بوده ام. قدم به جلو می گذارم ولی دوست جوان دیگر را مشتاق کمک می بینم. خودم را کنار می کشم. اما طاقت نمی آورم …وارد قبر می شوم و پیکر چون قاصدک سبک شهلا را در آغوش می گیرم. تن اش مرطوب است و خنکای خوبی دارد بوی تن کودکان حمام کرده می دهد. بوسه ای بر پیکرش می زنم و روی خاک می گذارمش و در گوشش نجوا می کنم شهلا جانم باور می کردی که من مامای تولد  تازه ات باشم؟ طلبه جوان انگار بو برده که در عالم دیگری هستم به فریاد بلندی می گوید  به پهلوی راست بغلطانش و بندهای کفن را باز کن و صورتش را برخاک بگذار …ای وای چقدر امر و نهی می کند این مرد تلقین خوان؟ دستم را زیر سر شهلایم می گذارم. نمنا ک و خنک است بندهای لباس اش را می گشایم .تلقین خوان بالای سرم هم چنان بفریاد امر و نهی می کند: سرش را باز کن و صورتش را برخاک بگذار ….سرم را کمی بالا می گیرم و به تندی می گویم چرا این قدر فریاد می زنید؟  لب به دندان می گزد  و ساکت می شود. پیش خودم خیال می کنم سر و صدایش آرامش  شهلای بی خوابی کشیده ام را به هم می ریزد زمزمه می کنم. به سراغ شهلا اگر می آیید نرم و آهسته بیائید  و در همانحال  با دستانم خاک های دیواره قبر را می تراشم و نرم می کنم و با گلبرگ های سرخی که دوستان به  پیکر شهلا تقدیم کرده اند بالش نرمی می سازم تا خاک صورتش را نخراشد.  به خاک التماس می کنم با شهلایم مهربان باش…  طلبه جوان محکم و شمرده و البته با صدای بلند شروع به خواندن دعای تلقین می کند. پیش از آن یادش می آید که به من بگوید زانوان خانم را خم کن و دستت را بر شانه اش بگذار و تکان بده. پاهایش را تا می کنم. اکنون پیکر  شهلا درون قبر شبیه جنین در شکم مادر شده است. شانه های استخوانی شهلا را از زیر این همه پارچه که دورش پیچیده اند احساس می کنم و محکم می گیرم و به آرامی تکان می دهم. پروانه کوچک سفیدی با بال های صدفی براق دور و بر لب های شهلا پر می زند وتاب می خورد. بال هایش زیر نور آفتاب برق می زند  به گمانم پروانه ابریشم باشد. مورچه ای موذیانه خودش را لابلای موهای نقره ای شهلا پنهان می کند. آفتاب داغ پشتم را می سوزاند و قطرات اشک و عرق از صورتم فرو می چکند و بر لباس شهلا می نشینند. بی اختیار زمزمه می کنم ما زبالائیم و بالا می رویم    ما زدریائیم و دریا می رویم . نمی دانم در این معرکه اشک و آه چطور سر و کله مولانا پیدا شد و در حالی که من شانه های لاغر شهلا را محکم گرفته ام و به آرامی تکان می دهم مولانا گریبان مرا گرفته و رها نمی کند. طلبه می خواند : الله ربُک   و محمد نبییُک    و علیٌ امامُک و……….. من عرق ریزان برای شهلا مثنوی می خوانم.

از جمادی مُردم و نامی شدم                     وز نما مُردم زحیوان سر زدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم                       پس چه ترسم کی زمُردن کم شدم

لحظه ای دیگر بمیرم از بشر                    تا برارم از ملائک بال و پر

بار دیگر از ملک پران شوم                    آنچه اندر وهم ناید آن شوم

 انگار ته دلم با خواندن مثنوی مولانا کمی قرص می شود. به آهستگی در گوش شهلا زمزمه می کنم  نترس شهلا جانم  تو که با مردن کم نمی شوی!  تازه حالا بال و پر در خواهی آورد.  بعد از رفتن ما بال و پر می گشایی و  بالاتر می روی  چنان بالا که در وهم ما نمی گنجد. بعد شوخی کنان به شهلا می گویم  ای بابا شهلا جان تو اینجا هم که بودی بالاتر از وهم و فهم ما می پریدی . حالا دیگر  چه شود؟  خیال می کنم پلک های شهلا تکان خوردند و نفسی از قفس سینه اش گریخت. به گمانم صدای آهسته توام با سرفه های خشک شهلا را شنیدم  سعی داشت چیزی به من بگوید. مولانا خموش و متفکر نگاه مان می کند و می بیند  و می بینم این شهلاست که ما را درسوگ خودش دلداری و تسلا می دهد.  سالم تر و حتی جوانتر از روزهایی که به انتظار روز  مبادا نشسته بود به نظر می رسد.  لبخند زیبا و نگاه مهربان و صدای آرام اش را می نوشم؛ در گوشم زمزمه می کند و می تراود:

این جهان زندان و ما زندانیان

حَفره کن این زندان و خود را وارهان

صدای فریاد طلبه جوان را از دور دستها می شنوم؛ رویش را بپوشان، بیا بیرون! دستان نیرومندی مرا از آن دنیا بیرون می کشاند  تا گورکن میانسال کارش را تمام کند. خوش به حال خاک.

خودم را می بینم کنار تربت دوست  زمین گیر شده ام… به گمانم صدای پرزدن کسی را شنیدم. بی اختیار  سرم را بالا می گیرم وشهلایم را می بینم که مرگ و مردگی را در خاک جا گذاشته وپرو بال گشوده و شاد و سبکبار در گستره آبی آسمان بالا و بالاتر می رود.

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *