پای درد دل یک خواهر

 

هوالجمیل

به قلم: محبوبه رمضانی

برادر نازنین تو را به چاقوی تیز جهالت و نامردی از تو گرفته باشند و تو خواهر پر از کینه شده باشی و حالا تمام تلاش های نوعدوستانه برای جلب رضایت اولیای دم که تو باشی بی نتیجه مانده باشد، نه که نتیجه نداشته باشد، داشته، دل پدر و برادران نرم شده باشند که ببخشند. البته نه این که ببخشند، بگویند هرچه خواهرمان گفت. بعد تمام فشارها حالا معطوف تو بشود که بگذر، که گذشت کن! که ببخش قاتل برادرت را! تمام وجودت پر از کینه و انتقام بشود که نه! نمی شود، مگر می شود نازنین برادرت را به چاقوی تیز نارفیقی از تو بگیرند و تو ببخشی!؟ مگر می شود که ببینی پدر قامتش از جوانمرگی پسر شکسته باشد و همیشه اشکی غریب پهنای چشمهایش را در خود بگیرد و شادابی و سرزندگی پدرانه اش را از دست داده باشد و بعد از آن، دلتنگی هایش و غربتش را در آیه ها و کلام خدا بجوید تا تسکینی بر آلام خودش بیابد و آنگاه تو ببخشی!؟ مگر می شود که ببینی برادرانت حضور کوچک و سرزنده برادر را دیگر در خود نداشته باشند و فسرده و داغان غمین دردی بزرگ بشوند و آنگاه تو ببخشی!؟ مگر می شود خانه ای را که پر از هیاهوی زندگی بوده، پر از شادابی حضور برادران بوده و حالا سرد و بی روح و ساکت شده است تاب آورد و نادیده گرفت و گفت بگذر؟ نمی شود. بغض، کینه تمام وجودت را در خود بگیرد. حالا مسئولیت تو صد چندان شده است همه نگاه ها برای بخشیده شدن نامردی و نامرادی به تو دوخته شده باشد. تو اما مشتعل از آتش کینه باشی و آرامش و سکون را فقط و فقط در پای چوبه دار و طنابی که به گردن نامردی آویخته شده باشد ببینی و با خود بگویی تنها وقتی می توانم همه این چیزهایی را که از من گرفته شده، حداقل بخشی از آن را برگردانم که شاهد حلق آویز کردن نارفیقی شده باشم. آرامش را در انتقام بجویی. همه وساطتها و پا درمیانی ها را بر روی خودت ببندی، همه خواهش ها را ناکام بگذاری. بخشش و گذشت پرت افتاده ترین و بی معناترین مفهوم بشود برای تو. یعنی که چه؟ برادرت! مایه آرامشت را از تو بگیرند و تو بخواهی نادیده بگیری و از سر تقصیر بگذری!؟ نمی شود. به تو اعلام کنند می توانی بیایی اجرای احکام و شاهد حلق آویز کردن کسی بشوی که سهم برادرت از زندگی کردن را از او ستانده است. تو آنروز با تمام کینه بروی تا تمام کنی، تا بغض گلو گیرت راحتت کند تا بلکه شاید قامت شکسته پدر را راست کنی تا بلکه شاید دوباره خنده برلبان برادران بنشانی. می روی پای چوبه دار. التماس و زاری همگان، خواهش بی تابانه مادر و پدر کسی که می خواهد پای چوبه دار برود هیچ کدام در تو تاثیری نداشته باشد. حتی پاها و دست های لرزان قاتلی که می خواهد با زندگی وداع کند در تو هیچ تاثیری نگذارد و تو مصمم و پر از شراره کینه بخواهی که تمامش کنی چونکه آرامش را فقط و فقط در انتقام می جویی. در ستاندن جانی می جویی که جان برادرت ، بهروز را ستاند. تو ناگهان پای چوبه دار صدای ناله و استغاثه دردمند زنی را از بیرون بشنوی که جان و تن تو را بلرزاند و تو پی صدا بروی و ببینی زنی را که مادر است زار زار می گرید، سوز صدایش طاقت سوز باشد و تو خراب این سوز بشوی و بپرسی که کی هست؟ به تو بگویند: مادر سینا پایمرد هست که می خواهند پای دار ببرندش . دست و پایت شل بشود. از خود بپرسی سوز گریه های این مادر را چگونه تاب می شود آورد وسینا پایمرد جوان حوالی بیست و اندی سالگی را ببینی که می خواهند ببرند پای چوبه دار و سینا در آخرین لحظه های خودش خواهش کند نی اش را به او بدهند تا او قدری بنوازد و او می نوازد: دلدوز و طاقت سوز . تمام احساس و غربت عالم در صدای نی او دمیده بشود. سوز غریب غربت نی سینا تمام وجود تورا بلرزاند . گویی که داشت همه ناکامی هایی خود را در همین نواختن لحظات آخر حیات خود می نواخت و تو انگار دیگر خود نبوده باشی، تن غرور و کینه ات خراش خورده باشد، حس غریب در جان و روحت افتاده باشد ، چیزی تو را به جانبی هل بدهد. خواهشی در درونت شکل بگیرد بروی و بخواهی که سینا را نجات بدهی، التماس و خواهش کنی از اولیای دم که سینا را ببخشند. انگار نه انگار که خود در مقام بخششی انگار نه انگار که پر از کینه نبخشیدن در این سالها بوده ای. فقط می خواهی سینا زنده بماند. نه می شناسیش و نه پیش از این تاکنون او را دیده ای. این حس عجیب که در تو زنده شده بود عجیب می نمود. احساس حق حیات در تو جان گرفته بود. خواهش و التماس کردی که سینا بخشیده شود. همگان برایشان عجیب می نمود. خواهری که آمده بود شاهد قصاص قاتل برادرش باشد حالا داشت برای حق حیات و بخشیده شدن جوانکی قاتل التماس می کرد. مفهومی فراتر از قاعده های زمینی داشت کار خودش را می کرد . انرژی صلح و بخشش چهره نموده بود واندیشه ساز شده بود و تو حالا باید بزرگترین تصمیم زندگی خود را می گرفتی. باید خود هم ببخشی، باید قاتل برادرت را ببخشی و بالاخره بخشیدی و سینا هم بخشیده شد. انرژی صلح و مهربانی بزرگترین و غریب ترین اتفاق تاریخ بشری را رقم زده بود و حالا آینه ای بزرگ روبروی اندیشه ات، روحت، شکل گرفته بود و تو دیدی که هم سینا و هم قاتل برادرت و همه سیناها و دیگران قربانی جهل خود می شوند. قربانی غفلت خود می شوند. قربانی عصبیت و ناآگاهی خود می شوند. قربانی ناراستی های زمان خود می شوند و تو دیگر دیگرگونه شده باشی و آن من غریب کینه جو از تو رخت بسته باشد و حالا باید تصمیم بگیری که تمام تکاپو و تلاش خود در زندگی و جامعه را مصروف این حقیقت قشنگ و انکار ناپذیر یعنی صلح بکنی و تلاش برای آنچه که ناراستی هست و حالا دعای شب و روزت این باشد که دیگر کینه نباشد، نامرادی نباشد، تیغ تیز چاقوی جهالت و نارفیقی نباشد و مردمان کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن مهربانی بیرون نیاورند و آرزو کنی به گونه ای شود که بشر خود را به قامت رعنای صلح بیاراید. مهربانی، عشق، محبت و سلام باشد و خورشید مهر و صلح همیشه بر بالای سر آدمیان بدرخشد و جهان زلال زلال زلال بشود.

دریای بزرگ دوردست

یا گودال کوچک آب فرقی نمی کند

زلال که باشی

آسمان در آغوش توست

 

والسلام

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *