مادران صلح ایران

دیدگاه ها و نظرات مادران صلح ایران تنها از طریق این وب سایت در اختیار عموم قرار می گیرد و هیچ شعبه ای ندارد

صفحه اول آوای صلح اجتماعی اخبار بیانیه‏ ها و نامه دل نوشته فعالیت‏ها کوتاه و خواندنی گزارش مادرانه مقالات تماس با ما
آوای صلح دل نوشته
ترور به هر شکل و با هر انگیزه ای محکوم است.
آنکه دلیری راه سپردن تا چکاد کوه‌ها را داشت!
مطالبات مادران صلح ایران از ریاست جمهور آینده ی ایران
گزارش برگزاری روز جهانی زن
بیانیه مادران صلح ایران به مناسب ۸ مارس روز جهانی زن
کارگردانان فراملیت و بدون مرز( مادر صلح مینو مرتاضی)
تسلیت مادران صلح ایران به مناسبت فاجعه ی پلاسکو
پیام تسلیت مادران صلح ایران به مناسبت درگذشت آیت الله هاشمی رفسنجانی
مادران، پدران، جوانان، معلمان، روشنفکران، سیاستمداران و در یک کلام صلح دوستان امریکایی
خشونت و ترور به هر شکلی محکوم است
گزارش مراسم روز جهانی صلح
تسلیت مادران صلح به مناسبت درگذشت بانو توران میرهادی
نه سال تلاش برای صلح / مادر صلح: نسرین
مقاومت صلح آفرین است! مادر صلح: مینو مرتاضی
بیانیه مادران صلح به مناسبت فرا رسیدن روز جهانی صلح
گذشته چراغ راه آینده / مادر صلح: زهره تنکابنی
کبوتر خونین بال صلح / مادر صلح اکرم
یاد و نام بزرگمرد سینمای ایران کیا رستمی را گرامی میداریم!
هشتم تیرماه! / مادر صلح: پروین ضرابی
بزرگداشت مادر صلح مریم حبیبی

امامزاده اسماعیل سنگ صبور زنان محله/ قصه ای از مادر صلح مینو مرتاضی

۱۷ اسفند ۱۳۹۳

در محله زرگنده  مثل اغلب روستاهای دامنه البرز مزاری هست به نام امامزاده اسماعیل که ساختمان آجری قدیمی با درها و پنجره های چوبی و صحنی باصفا پر از کاج ها و چنارهای سر به فلک کشیده داشت  که گورستان آبادی ما بود. از آن درختان سر به فلک کشیده چنار و کاج هنوز هم چندتایی شان باقیمانده اند که مانند محافظان  وفادار دور تا دور امامزاده اسماعیل حلقه زده اند. همان زمان و هنوز هم شاخه های بلند چنارها و آغوش سبزشان لانه گنجشک های سر به هوا و آشیانه کلاغ های پیرمحله است. امکان نداره زیر درختی از درختان امامزاده بنشینی و کلاغ های پیر و یا گنجشک های سر به هوا،  لباست را به فضله هاشون مزیّن نکنند. فصل بهار صحن امامزاده نه تنها وعدگاه گنجشک ها و کلاغ ها که میعادگاه  زائران امامزاده اسماعیل هم بود. در گیرودار عاشقی و محصولات اش،  کلاغ ها از یک طرف و گنجشک ها از طرف دیگر سر جمع کردن  برگ های سوزنی کاج های امامزاده برای ساختن لانه رقابت داشتند و انگار برای هم رجز می خوانند. چون یک لحظه هم صدای قارقار این ها و جیک جیک اون ها قطع نمیشد.  سپس چند روزی صحن امامزاده ساکت میشد و دوباره هیاهوی ساکنان درختان امامزاده سکوت عارفانه  صحن را می شکست. معمولا هر وقت روز اگر کسی از صحن امامزاده رد میشد می دید هر یکی و دوتا درمیون زیر پای درختان چنار پیکر خون آلود جوجه گنجشکی زخمی افتاده  و کلاغی که منتظر عبور مزاحم نشسته تا جوجه دزدیده از لانه دیگری را برای سیر کردن شکم جوجه های خودش به منقار بکشه و به لانه ببره.  دختر بچه ها ی نازکدل که دشمن کلاغ های بی رحم بودند  در رفت و آمد از مدرسه به خانه  لابلای درختان می گشتند تا جوجه گنجشک های زخمی را به خانه ببرند و با مرکوکوروم درمان شان کنند که البته تلاش بیهوده ای بود. گهگاه اگر جوجه ای جان بدر می برد دیگر نورچشم و عزیز دل  دخترکان محله می شد. آنها وقتی باور می کردند که جوجه خانمشان (همیشه گنجشکهای زخمی را اینطور می نامیدند ) به اندازه کافی خوب شده که بتونه پرواز کنه  در صحن امامزاده رهایش می کردند.  هر بار موقع عبور از صحن برای رفتن به مدرسه مادرانه لابلای شاخه های درختان را می کاویدند تا از جوجه ای که با مهربانی تیمارش کرده بودند نشانی بیابند. چون نمی توانستند او را بیابند قربان صدقه همه گنجشک هایی می رفتند که روی شاخه ها نشسته بودند. کلاغهای بیچاره را نفرین می کردند. انگار نه انگار که آنها هم مادر جوجه های خودشانند. همه این ماجرا ها را امامزاده اسماعیل همینطور که زیر شال رنگ و رو رفته نخ نما در آرامگاهش  آرمیده بود در سکوت تماشا می کرد. آرامگاه که چه عرض کنم  انگار اتاق  انتظار و دفتر خیریه  یا مشاوره و یا دادگاه خانواده و در اصل پاتوق زنان محله بود. زنانی که  آش نذری و حلوای خیراتی شان را آنجا توزیع می کردند.  یا در کنار مزار برای آنها که دستشان تنگ بود جهیزیه و سیسمونی تدارک می دیدند و البته گاه و بی گاه که از دست بابای بچه ها و یا مادر شوهر و خواهر شوهر و زن بابا و هوو و یا کتک های پدر و برادر و شوهر به تنگ می آمدند و دوان دوان خودشون رو به آقا  اسماعیل می رساندند و سر به ضریح کهنه و قدیمی آقا میگذاشتن و یه دل سیر می گریستند و زیر لب پیش امامزاده  اسماعیل حتی از خدا  شکوه می کردند و می نالیدند آخه آقا جان این چه قسمتی بود خدا به ما داد ؟ بعضی با شور و هیجان و عصبانیت و بعضی آرام و منطقی با امامزاده اسماعیل همینطور که سر بر ضریحش داشتند در گوشی حرف می زدند وگریه می کردند. امامزاده صبورانه زیر شال سبز نخ نما شده اش حرفهایشان را می شنید و سنگ صبورشان می شد چه بسا اشک هایشان را با ضریح خنک ساده اش پاک می کرد! زن ها خوب که از شکوه و گریه سبک می شدند ناگهان دلشان  شور بچه ها را می زد که مبادا از مدرسه به خانه بیایند  و ازبوی خوش  ناهار گرم وآغوش  نرم مادر خبری نیابند . جلدی می زدند به صحن و به خانه باز می گشتند . امامزاده در سکوت بدرقه شان می کرد.  متوجه دخترکی میشد که با گونه های گر گرفته از نگاههای سوزان  پسرک عاشق پیشه همسایه به درون مزار خنک او خزیده بود و صورت ملتهبش را به نیت خنک شدن بدون اینکه بداند درست همانجایی گذاشته بود که هنوز از  اشکهای زن خیس بود . وقتی دخترک خوب خنک میشد و آرام میگرفت با شرم و حیای خاصی به ضریح بوسه ای میداد و با چشم هایی جستجو گر برای دیدار مجدد آن نگاه های عطشناک و گر گرفتن دوباره به صحن می زد. امامزاده اسماعیل از زیر شال سبز نخ نمایش که به نازکی تور شده بود در سکوت نگاهش را به گره سبزی که دخترک به نیت وصال به ضریحش زده بود می دوخت. امامزاده اسماعیل  رازدار همه اهالی محل بود. حتی جاهل محله رو هم گهگاه می دیدی که سرشو گذاشته رو ضریح آقا و طوری که کسی نبینه گریه می کنه. سید اسماعیل امامزاده مردمی خیلی خوب و فروتنی بود. مردم دوست بود و مردم هم دوستش داشتند عضوی از محله بود که بهیچ وجه نمیشد نادیده گرفتش. در مزارش شبانه روز به روی هر کسی هر جوری که بود و هر حالی که داشت باز بود. یک متولی هم داشت که مثل آب زلال و با صفا بود و با زن و بچه هاش توی اتاقک زیر پای امامزاده اسماعیل زندگی می کرد. تا اینکه دوره عوض شد و ناگهان  امامزاده  اسماعیل برای دیگران مهم شد. آمدند و ریختند. درخت ها رو بریدند و گور های محله  را زیر آسفالت و آجر های رنگی دفن کردند. وسط صحن اش یک بنای یاد بود بی تناسب با بافت محله برپا کردند و برای اینکه امامزاده فروتن ما را مهم تر نشان دهند برایش گنبد و بارگاه ساختند  و دربون و حاجب گذاشتند و مساحت مزار و ضریحش رو بزرگتر کردند.  بعد دیگه  هر زنی رو با هر لباس و هر حالی که داشت به مزار آقا راه ندادند. سنگ صبور زن های محله را از آنها گرفتند. ضریح کهنه اما آرامبخش و خنک کننده گونه های ملتهب دخترکان عاشق را زرد کردند و بر سر در امامزاده  اسماعیل نوشتند: «ورود بانوان محترم بدون چادر ممنوع!» نگار اون موقع ها که زنها با هرلباس و هر حالی که برای رازگویی پیش آقا سید اسماعیل می رفتند محترم نبودند؟ آنها نمی دانستند تنها کرامتی که زنهای دردمند و خیّر و دخترکان عاشق از امامزاده مهربان شان انتظار داشتند همین بود که مزارش پناهگاه بود و خودش سنگ صبور. اما همه ما خوب میدانیم هرچند به ظاهر امامزاده  اسماعیل خوب و متواضع و رازدار ما  ساکت و خموش  زیر شال ساتن سبز نونوارش آرمیده؛ اما او هم دلش برای حرف و حدیث ساکنان محله بخصوص زن ها و رازهاشان تنگی می شود. آنها که چشم دل دارند می توانند ببینند آقا اسماعیل گهگاه از زیر ساتن براق اش به زحمت سرک می کشد تا بتواند از دریچه های زمخت آهنی بد شکل مزار گل و گشادش که خیلی خلوت به نظر می رسد به بیرون مزار جایی که زندگی جریان طبیعی خودش را طی می کند نگاهی بیندازد. بلکه با دیدن رفت و آمدها و شنیدن جسته گریخته حرفهایی که مردم با خودشان می زنند جانی بگیرد و احساس کند همچنان راز دار و سنگ صبور مردم است.


ارسال به بالاترین ، توییتر ، فریندفید ، فیسبوک

1 نظر برای این مطلب
  1. حامد سحابی گفت:

    ممنون خانم مرتاضی پیروز باشید


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *




بایگانی مادران صلح ایران







بیانیه اعلام موجودیت مادران صلح 
جنگ نه! 
ما جمعی از مادران ایران زمینیم: با قومیت ها و مذاهب مختلف؛ مادرانی که جوانی مان در مبارزه با دیکتاتوری شاه و امپریالیسم سپری شد. مادرانی که به امید ایرانی آباد و آزاد و برقراری عدالت در روند انقلاب شرکت داشتیم. 
مادرانی که دوران هشت سال جنگ تحمیلی با عراق و پس از آن، برای تحقق آرمان های مان هزینه های فراوانی را متحمل شدیم. 
مادرانی که سخت ترین تحریم های اقتصادی را تحمل کردیم و صف های طویل را صبورانه تاب آوردیم تا قوت روزانه ی خانواده را فراهم کنیم. 
مادرانی که با غرور و افتخار، روح عدالت خواهی و آزادی خواهی و استقلال و صلح را در رگ های فرزندان مان جاری ساخته ایم. 
ما جمعی از مادران ایران، با هر بینش و مذهبی، در این شرایط حساس کشور عزیزمان هم پیمان شده ایم تا در حد توان مان از میهن و آرمان های مردم مان در مقابل تهدیدها حفاظت کنیم. 
آرمان هایی که برای تحقق آن ها جوانی مان را هزینه کرده ایم و اینک آرزو داریم که جوانان مان به صلح، عدالت و دموکراسی دست یابند، نه آن که شاهد هزینه شدن آنان باشیم. 
ما از آن رو خود را مادران صلح نامیده ایم که نه تنها مخالف جنگیم، بلکه امنیت و آسایش شهروندان را می طلبیم و به هر آنچه امنیت اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ما و جوانان مان را تهدید کند اعتراض داریم. 
ما مادران نگران وطن، جوانان بسیاری را در انقلاب و جنگ و در زندان ها از دست داده ایم و نمی خواهیم که تاریخ تکرار شود. ما اجازه نخواهیم داد هیچ بهانه ای به بیگانگان داده شود و هیچ بیگانه ای به بهانه دموکراسی به ایران تجاوز کند و باور داریم که مردم ایران خود دموکراسی و عدالت را برقرار خواهند کرد. 
ما مادران صلح معتقدیم که دستگیری و حبس و تعرض به معلمان، دانشجویان، پرستاران، روزنامه نگاران، نویسندگان، روحانیون، کارگران و همچنین فعالان جنبش زنان به بهانه های مختلف همان رفتاری است که قدرت های سلطه طلب خارجی را به بهانه نقض حقوق بشر، اما در اصل همچون کوسه های بوی خون شنیده، به سودای حمله به کشورمان یا اعمال تحریم های گوناگون می کشاند. 
ما مادران صلح و امیدیم و برای دستیابی به امنیت، آزادی و عدالت که همانا حقوق بشر است، برای خود و فرزندان مان تلاش خواهیم کرد و برای رسیدن به این اهداف به سوی تمامی مادران ایران دست یاری دراز می کنیم. 
به امید پیروزی، نه در جنگ، که بر جنگ