امامزاده اسماعیل سنگ صبور زنان محله/ قصه ای از مادر صلح مینو مرتاضی

در محله زرگنده  مثل اغلب روستاهای دامنه البرز مزاری هست به نام امامزاده اسماعیل که ساختمان آجری قدیمی با درها و پنجره های چوبی و صحنی باصفا پر از کاج ها و چنارهای سر به فلک کشیده داشت  که گورستان آبادی ما بود. از آن درختان سر به فلک کشیده چنار و کاج هنوز هم چندتایی شان باقیمانده اند که مانند محافظان  وفادار دور تا دور امامزاده اسماعیل حلقه زده اند. همان زمان و هنوز هم شاخه های بلند چنارها و آغوش سبزشان لانه گنجشک های سر به هوا و آشیانه کلاغ های پیرمحله است. امکان نداره زیر درختی از درختان امامزاده بنشینی و کلاغ های پیر و یا گنجشک های سر به هوا،  لباست را به فضله هاشون مزیّن نکنند. فصل بهار صحن امامزاده نه تنها وعدگاه گنجشک ها و کلاغ ها که میعادگاه  زائران امامزاده اسماعیل هم بود. در گیرودار عاشقی و محصولات اش،  کلاغ ها از یک طرف و گنجشک ها از طرف دیگر سر جمع کردن  برگ های سوزنی کاج های امامزاده برای ساختن لانه رقابت داشتند و انگار برای هم رجز می خوانند. چون یک لحظه هم صدای قارقار این ها و جیک جیک اون ها قطع نمیشد.  سپس چند روزی صحن امامزاده ساکت میشد و دوباره هیاهوی ساکنان درختان امامزاده سکوت عارفانه  صحن را می شکست. معمولا هر وقت روز اگر کسی از صحن امامزاده رد میشد می دید هر یکی و دوتا درمیون زیر پای درختان چنار پیکر خون آلود جوجه گنجشکی زخمی افتاده  و کلاغی که منتظر عبور مزاحم نشسته تا جوجه دزدیده از لانه دیگری را برای سیر کردن شکم جوجه های خودش به منقار بکشه و به لانه ببره.  دختر بچه ها ی نازکدل که دشمن کلاغ های بی رحم بودند  در رفت و آمد از مدرسه به خانه  لابلای درختان می گشتند تا جوجه گنجشک های زخمی را به خانه ببرند و با مرکوکوروم درمان شان کنند که البته تلاش بیهوده ای بود. گهگاه اگر جوجه ای جان بدر می برد دیگر نورچشم و عزیز دل  دخترکان محله می شد. آنها وقتی باور می کردند که جوجه خانمشان (همیشه گنجشکهای زخمی را اینطور می نامیدند ) به اندازه کافی خوب شده که بتونه پرواز کنه  در صحن امامزاده رهایش می کردند.  هر بار موقع عبور از صحن برای رفتن به مدرسه مادرانه لابلای شاخه های درختان را می کاویدند تا از جوجه ای که با مهربانی تیمارش کرده بودند نشانی بیابند. چون نمی توانستند او را بیابند قربان صدقه همه گنجشک هایی می رفتند که روی شاخه ها نشسته بودند. کلاغهای بیچاره را نفرین می کردند. انگار نه انگار که آنها هم مادر جوجه های خودشانند. همه این ماجرا ها را امامزاده اسماعیل همینطور که زیر شال رنگ و رو رفته نخ نما در آرامگاهش  آرمیده بود در سکوت تماشا می کرد. آرامگاه که چه عرض کنم  انگار اتاق  انتظار و دفتر خیریه  یا مشاوره و یا دادگاه خانواده و در اصل پاتوق زنان محله بود. زنانی که  آش نذری و حلوای خیراتی شان را آنجا توزیع می کردند.  یا در کنار مزار برای آنها که دستشان تنگ بود جهیزیه و سیسمونی تدارک می دیدند و البته گاه و بی گاه که از دست بابای بچه ها و یا مادر شوهر و خواهر شوهر و زن بابا و هوو و یا کتک های پدر و برادر و شوهر به تنگ می آمدند و دوان دوان خودشون رو به آقا  اسماعیل می رساندند و سر به ضریح کهنه و قدیمی آقا میگذاشتن و یه دل سیر می گریستند و زیر لب پیش امامزاده  اسماعیل حتی از خدا  شکوه می کردند و می نالیدند آخه آقا جان این چه قسمتی بود خدا به ما داد ؟ بعضی با شور و هیجان و عصبانیت و بعضی آرام و منطقی با امامزاده اسماعیل همینطور که سر بر ضریحش داشتند در گوشی حرف می زدند وگریه می کردند. امامزاده صبورانه زیر شال سبز نخ نما شده اش حرفهایشان را می شنید و سنگ صبورشان می شد چه بسا اشک هایشان را با ضریح خنک ساده اش پاک می کرد! زن ها خوب که از شکوه و گریه سبک می شدند ناگهان دلشان  شور بچه ها را می زد که مبادا از مدرسه به خانه بیایند  و ازبوی خوش  ناهار گرم وآغوش  نرم مادر خبری نیابند . جلدی می زدند به صحن و به خانه باز می گشتند . امامزاده در سکوت بدرقه شان می کرد.  متوجه دخترکی میشد که با گونه های گر گرفته از نگاههای سوزان  پسرک عاشق پیشه همسایه به درون مزار خنک او خزیده بود و صورت ملتهبش را به نیت خنک شدن بدون اینکه بداند درست همانجایی گذاشته بود که هنوز از  اشکهای زن خیس بود . وقتی دخترک خوب خنک میشد و آرام میگرفت با شرم و حیای خاصی به ضریح بوسه ای میداد و با چشم هایی جستجو گر برای دیدار مجدد آن نگاه های عطشناک و گر گرفتن دوباره به صحن می زد. امامزاده اسماعیل از زیر شال سبز نخ نمایش که به نازکی تور شده بود در سکوت نگاهش را به گره سبزی که دخترک به نیت وصال به ضریحش زده بود می دوخت. امامزاده اسماعیل  رازدار همه اهالی محل بود. حتی جاهل محله رو هم گهگاه می دیدی که سرشو گذاشته رو ضریح آقا و طوری که کسی نبینه گریه می کنه. سید اسماعیل امامزاده مردمی خیلی خوب و فروتنی بود. مردم دوست بود و مردم هم دوستش داشتند عضوی از محله بود که بهیچ وجه نمیشد نادیده گرفتش. در مزارش شبانه روز به روی هر کسی هر جوری که بود و هر حالی که داشت باز بود. یک متولی هم داشت که مثل آب زلال و با صفا بود و با زن و بچه هاش توی اتاقک زیر پای امامزاده اسماعیل زندگی می کرد. تا اینکه دوره عوض شد و ناگهان  امامزاده  اسماعیل برای دیگران مهم شد. آمدند و ریختند. درخت ها رو بریدند و گور های محله  را زیر آسفالت و آجر های رنگی دفن کردند. وسط صحن اش یک بنای یاد بود بی تناسب با بافت محله برپا کردند و برای اینکه امامزاده فروتن ما را مهم تر نشان دهند برایش گنبد و بارگاه ساختند  و دربون و حاجب گذاشتند و مساحت مزار و ضریحش رو بزرگتر کردند.  بعد دیگه  هر زنی رو با هر لباس و هر حالی که داشت به مزار آقا راه ندادند. سنگ صبور زن های محله را از آنها گرفتند. ضریح کهنه اما آرامبخش و خنک کننده گونه های ملتهب دخترکان عاشق را زرد کردند و بر سر در امامزاده  اسماعیل نوشتند: «ورود بانوان محترم بدون چادر ممنوع!» نگار اون موقع ها که زنها با هرلباس و هر حالی که برای رازگویی پیش آقا سید اسماعیل می رفتند محترم نبودند؟ آنها نمی دانستند تنها کرامتی که زنهای دردمند و خیّر و دخترکان عاشق از امامزاده مهربان شان انتظار داشتند همین بود که مزارش پناهگاه بود و خودش سنگ صبور. اما همه ما خوب میدانیم هرچند به ظاهر امامزاده  اسماعیل خوب و متواضع و رازدار ما  ساکت و خموش  زیر شال ساتن سبز نونوارش آرمیده؛ اما او هم دلش برای حرف و حدیث ساکنان محله بخصوص زن ها و رازهاشان تنگی می شود. آنها که چشم دل دارند می توانند ببینند آقا اسماعیل گهگاه از زیر ساتن براق اش به زحمت سرک می کشد تا بتواند از دریچه های زمخت آهنی بد شکل مزار گل و گشادش که خیلی خلوت به نظر می رسد به بیرون مزار جایی که زندگی جریان طبیعی خودش را طی می کند نگاهی بیندازد. بلکه با دیدن رفت و آمدها و شنیدن جسته گریخته حرفهایی که مردم با خودشان می زنند جانی بگیرد و احساس کند همچنان راز دار و سنگ صبور مردم است.

One Comment

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *