یک نفر مرا صدا زد

هر روز که از خواب بیدار می شوم به بهانه خرید روزمره از یادگاربرابر اوین می گذرم و فریاد می زنم هاله جان سلام ، مادر صلح صبحت به خیر!

یک روز خردادی زیبا  باز آماده رفتن هستم تلفن زنگ می زند گوشی را برمی دارم یک نفر داد می زند مادر صلح سلام ! بیا دیدار تازه کنیم .

ذوق زده می شوم  می پرسم هاله جان مرخص آمدی ؟ کجا هستید با چشم سر خدمت برسم .

 می گوید بیمارستانم پیش عزت من شتابزده با اکرم تماس می گیرم و دوان دوان به بیمارستان می روم هاله پای تخت پدرآخرین کتاب  منتشره رامی خواند واما عزت در کماست .

ساعتی در سکوت همراه خواهر عزت به تماشای او می ایستم تا ما را می بیند و بیرون می آید همدیگر را می بوسیم من دستش را رها نمی کنم می گوییم باید به آزمایشگاه برویم قند خونت را کنترل کنیم نگران افزایش قند خونت بودم مانند کودکی حرف شنو دنبال من راه می افتد . اکرم یار غارش رسیده است باهم صحبت می کنیم تا از ظهر می گذرد هیچ از خودمان نمی گوییم از مردم و آسیب دیدگان انتخابات می پرسد  و فزونی ها را به اطلاعش می رسانیم می گوید باید از همه دلجویی کنیم باید یاورشان باشیم چقدر وقتم کم است. می پرسیم چند روز برای مرخصی آمده ای ؟ پاسخ می دهد نگفتند بگذار به خانه هم یک سر بزنم .

تسلیم خواست او می شویم و خداحافظی می کنیم و جدایی همیشگی از آن لحظه کلید می خورد . من و اکرم باهم می گوییم هاله نازنین انسان آزاده ای است. فرای رنگ و نژاد آیین به انسان مهر می ورزد دوست همه انسان است .هر کاری می کنیم جای خالیش پر شدنی نیست !

 شهلا فروزانفر

 مادر صلح خرداد94

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *