نام مرا بنویسید! دلنوشته مادر صلح پروانه آل بویه به یاد مادر صلح مریم حبیبی

نام مرا بنویسید
پای تمام بیانیه هایی
که لبخند و بوسه را
آزاد می خواهند
پای بیانیه هایی
که نمی خواهند
درختی قطع شود
پرنده ای بهراسد
چهار پایه ای بلغزد زیر پای کسی
پای بیانیه هایی
که می ترسند کودکی گریه کند ..

چه تناقض عجیبی ! فاجعه ای به نام « بم » مرا به درِ خانه ای کشانید که سراسر زندگی بود عشق .
از پله های خانه ای ، که بعدها تبدیل به آرامشگه من شد ، بالا می روم .
زنی نسبتاً بلند بالا و خوش رو در را بر رویم باز می کند .
انگار سالها می شناختمش . هر دو هم زمان گفتیم : شما برای من آشنا هستید .
چهره خندانش و مهری که در وجودش بود ، تو را سحر می کرد .
همان روز اول با اصرار مرا برای سفره همیشه گشاده اش دعوت کرد .
از آن روز تا لحظه وداعش از هم جدا نشدیم . نمی دانم چه سری در این ارتباط بود ، که او مرا بسوی خود می کشید و من او را ..
ما شانه به شانه ، در همه عرصه ها تلاش کردیم تا درد و رنجی را التیام دهیم .
ما بهمدیگر تعهد نانوشته داده بودیم که هرکجا دستی بسوی نیاز و کمک دراز شد، هر کدام حضور داشتیم وظیفه خود را انجام دهیم و محترم عزیز هم سهمی داشته باشد . هر کدام از ما سه نفر هر جا بودیم می دانستیم باید از طرف دو نفر دیگر انجام وظیفه کند .
این بود رابطه ما در تمام این دوازده سال ، بدون دم وقفه .
از کجا بگویم ؟ که تمام لحظات بودن با
مریم خاطره است .
چنان دریا دل بود و آنقدر وسعت دید داشت که انسان را حیرت زده می کرد .
از عزیزی سخن می گویم که لحظه ای از هم جدا نشدیم و زندگی ما بدون هم سپری نشد .
الا امروز . آن هم بدستور مرگ .
بدون او اکنون در مقابل شما ایستاده ام تا از او سخن بگویم .ولی زبانم الکن شده .
تمام روزها و جشنها و سمینارها نمایشگاهها وتئآتر هایی که با هم رفتیم از جلوی چشمم رژه می روند .
گاهی افراد ما دوتا را اشتباه می گرفتند مریم عزیز :
از کدام خصوصیتت بگویم که دیگران به وصف نیآورده باشند . از مهربانی بی حد و مرزت ، از مدیریت قوی در اجرای امور زندگی ، از آماده باش بودنت برای کمک به هر کسی که دچار مشکلی می شد ، از یار و یاور آواره گان پناهنده به کشور که تو را مادر صدا می زدند ، از عشقت به مادران خاوران ، از همراهیت با تمام آسیب دیدگان جامعه ،
از همیاریت برای هنرمندان ، و از درک درستت از شرایط سیاسی و اجتماعی کشور ، از عشق به میهنت ، از تصمیم های خردمندانه و شجاعانه ات در بزنگاه های تاریخی ،
از احساس مسئولیت عمیقت در نبود همسر و در تربیت درست فرزندان ، از عشق بی پایانت به خانواده و دوستان ,
یا از مهر بی دریغت به من .
و سرانجام از احترامی که برای خاتمی عزیز و محصورین قائل بودی که تا به آخر بقولت وفادار ماندی که دستبندها را از دستم بیرون نمی آورم ، مگر آنکه آنها آزاد و رها باشند .
دوست نازنین : ما نیز به قول تو احترام گذاشتیم ..
از کدامش بگویم ؟ که هر کدام قصه ای جداگانه است و وقت کم .
عزیزم ..چه زیبا یکی از دوستان می گفت :
هنوز خیلی از ابعاد شخصیتی تو برای دیگران ناشناخته است .
چون اهل خودنمایی نبودی . تو خود زندگی بودی . وجودت از عشق شعله ور بود و دیگران نیز از گرمای آن بهره می بردند .
برخورد با بیماریت ، همه را حیران کرد .
تو زندگی را لحظه لحظه نوشیدی .هرگز گلایه نکردی .بلکه به دیگران هم امید می دادی .
تو هر آنچه را که برای خودت می خواستی برای دیگری هم همان را می خواستی .یا بیشتر آنچه خوب بود برای دیگران می خواستی و از خود می گذشتی .
مریم پاک نهاد :مادر صلح
دلت برای من نسوخت که با از دست دادن نیمه دیگر وجودم چگونه به زندگی ادامه دهم ؟
عزیزم : چه مسئولیت سنگینی را بر دوشم گذاشتی !! چگونه می توانم باندازه تو به برومند و سیاوش و جنت و خسرو و بابک عشق و امید دهم ؟
یا از غم جانکاه رفیق و همراه زندگیت اندکی بکاهم؟
و تنها یک چیز آرامم می کند .آن هم بعد از مبارزه چهار ساله با این بیماری مهلک که همه تلاشت را کردی و بقول خودت با خرچنگ های درونت جنگیدی تا پیروز شوی .ولی زورت به ناتوانی علم پزشکی در این زمینه نرسید .
تسلیم در مرامت نبود . ولی الان به آرامش رسیدی و دیگر دردی را تحمل نمی کنی .
و آنچنان زیبا زندگی کردی که سرمشق همه ما خواهد شد .
یعنی بعد از این وارد ضرب المثل ادبیات ما خواهی شد « مریم وار زندگی کردن »

پروانه آل بویه
اسفند 94

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *