صدایم را می شنوی؟

. امروز آمده ایم تا شاهد اعدام امیر باشیم  پسری که مانند دهها نوجوان دیگر به خاطر یک دعوای کودکانه دستش به خون کودک دیگری آلوده شده و اکنون در سن نو جوانی به پای چوبه دار می رود.

با خود فکر می کنم آیا من و تو و در نهایت جامعه به اندازه امیر و امیرها مقصر نیستیم ؟ باید کاری کرد و تلاش بیشتر برای گرفتن رضایت از اولیای دم . خوشبختانه مهلتی به امیرداده می شود و با مراجعه مکرر مادران به خانواده اولیای دم موفق می شویم رضایت آنها را گرفته و امیر با پرداختن دیه آزاد میشود .

روزی علی در زندان نا امید از زندگی نامه ای می نویسد با مضمون ” صدایم را می شنوی ؟”

صدایم را می شنوی ؟ پاییز گفت تا چند روز دیگر می رود . مامور زندان گفت قبل ازرفتن پاییز تو هم می روی . با انگشت روزها را می شمارم . لحظه های مرموز به تندی می گذرند . لولوی شب می آید هر شب … تو هم می بینی ؟ آنجا تاریک است بوی مدرسه از یادم رفته . حالا من علی … شاگرد درس خوان سال دوم هنرستان در میان این جمعیت نام دیگری هم دارم ” اعدامی ” . هیچ وقت زمستان را دوست نداشتم اما حالا که قرار است دیگر خیابان های سفید محله مان را نبینم دلم برای برف بازی حسابی تنگ می شود . جویباری از چشم هایم جاری می شود . مرگ لالایی می خواند ، صدای خاموشش را می شنوم . ضربه های قلبم یکی یکی خاموش می شوند . لحظه های غم انگیز زندگی ام از چهاردهمین روز بهمن سال 81 شروع شد.

صدای علی در گوشم می پیچد . نجات . نجات . نجات که حالا قبل از رفتن به پای چوبه دار این واژه را با تمام وجود فریاد می زند . مادران صلح و مادرانی دیگر شاید  صدایش را می شنوند و جوانیش را می بینند و به یاریش می شتابند و اکنون این علی است که نامه ای برای مادران می نویسد .
توی یک غروب تلخ یه نفر مونده بود تو جاده زندگی . نه راه را بلد بود و نه پاهاش برای رفتن یاری می کرد . نا امید بود از رحمت خدا . میدونست خدا تنهاش نمی ذاره . وقتی که سرمای روزگار به تنش نشسته بود ، خدا دستاشو گرفت . توی اون جاده کسی عبور کرد که برای کمک به اون اومده بود. الان روز شده هوا دیگه گرگ و میش نیست آفتاب در اومده . من و خیلی از دوستان من می دونیم اون غروبی که تو جاده مونده بودیم راه همواری نبود و ما دست وپا بسته نمی تونستیم اون راه را طی کنیم ولی الان می فهمیم این آفتات و طلوع آزادی را مدیون تلاش مادرانمان هستیم . مادرانی که تلاش های بی وقفه ای که شب و روز برای ما انجام دادند را فراموش نمی کنیم . اون غروب من نیاز به دلگرمی داشتم وقتی پشت میله های سرد و بیروح می شنیدم مادران صلح برای گرفتن رضایت از شاکی اقدام کرده اند ، امیدم به زندگی بیشتر می شد وقتی می فهمیدم برای آزادی من به قاضی و دادگاه مراجعه می کنند ، دلگرم تر اون جاده را طی می کردم . الان از آن طلوع زیبا چند ماه گذشته . هنوز اون آدما که فقط مادر صلح نیستند ، مادر آرامش من هستند به دیدن من میان و مشکلاتمو پیگیری می کنند . من حتی برای جمع کردن پول دیه که توان پرداخت اون را هم نداشتم به کسی نگفتم چرا که احساس خجالت می کردم ولی مادران من تنهایم نگذاشتن و در این راه کمکم کردند .

من در اینجا می خواهم که سالروز تولد این مادران را به تمامی صلح دوستان کشورم تبریک بگم و امیدوارم یه روزی همگی دست به دست هم داده و دست خیلی ها رو که توی جاده زندگی زمین خورده اند رو بگیریم .

با تشکر از تمامی مادران صلح ایران

بدین وسیله مادران صلح ایران از کلیه افراد خیر و نیکوکار دعوت به عمل می آورد تا در تهیه دیه  نوجوان از دسته رفته به علی یاری رسانند.

One Comment

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *