ناهنجاری ها و صلح / مادر صلح: فرخنده احتسابیان

میدانم صلح مفهومی جهانی و بسیار گسترده دارد .اما امروز دوست دارم مفهوم صلح را در میان کودکان کشور خودم جستجو کنم . ببینم و بفهمم صلح نزد کودکانی که گناهی ندارند و نا خواسته در خانواده های فقیر و گرفتار انواع و اقسام ناهنجاری ها دنیا امده اند چگونه تعریف می شود .آنها قبل از این که لذت مهربانی و عشق را بچشند از بدو تولد با انواع خشونت های خانوادگی و اجتماعی و اقتصادی آشنا می شوند. خشونت هایی که به این کودکان معصوم روا داشته می شود .تنها به خاطراین که آنها نا دانسته به عنوان نان خور ناخواسته واضافی بر خانواده فقیر و نگون بختی تحمیل شده اند .خشونتی که از احساس ناخواسته بودن و اضافی بودن بر روان و ذهن این کودکان بی گناه حاکم میشود چنان سنگین و طاقت فرساست که توان زندگی و زیست در شرایط عادی را از ایشان دریغ می دارد .احساس گناه و مقصر بودن و مجازات شدن به خاطر فقر ناخواسته ای است که چون خوره به جان والدین بی نوا و جان نحیف و رنجور این کودکان افتاده است .و زندگی معمولا کوتاه شان را به چنان شکنجه و جان کندن فرسایشی تبد یل می کند که امکان اندیشیدن به صلح و سازش را از آنها می ستاند .و انها را در چرخه باطل خشونت و مجازات و مجازات و تشدید خشونت حبس می سازد .. واقعیت غیر قابل انکار این است که مفهوم صلح نیز چون سایر مفاهیم انسانی نتییجه فعالیت های ذهن انسان برای فهم واقعیات عینی محیطی است .و در تعامل روزمره با این واقعیات عینی محیطی در ذهن شکل می گیرد ..بدیهی است انسانهایی که فرصت این را پیدا می کنند که در محیط سالم و محبت آمیز با نیکی ها و زیبایی های دنیا آشنا شوند .و از طریق تعامل با ارزش های انسانی که پیرامون شان جریان دارد خود را بشناسند قادر خواهند شد برای خود به عنوان انسانی مفید و محترم و خواستنی ارزش و اعتبار انسانی قایل شوند . در چنین شرایطی است که مفهوم صلح به عنوان یک ارزش واقعی ملکه ذهن انسان سالم می شود . صلح درونی همواره منشا و ریشه صلح بیرونی و برقراری روابط محترمانه و دوستانه با دیگران است. بدینگونه است که انسان می آموزد اجازه ندارد حق حیات و زندگی را از کسی دریغ کند چنانچه دوست ندارد که کسی حقوق زندگی او را سلب کند . جنگ و خشونت طلبی نیز مانند صلح از تعامل ذهن انسانها با واقعیات محیطی ریشه می گیرد و هر چه افراد بیشتر مورد ظلم قرار گرفته باشند خشونت و جنگ طلبیشان بیشتر خواهد بود . و برعکس هرچه بیشتر مورد احترام و اعتماد قرار بگیرند .صلح دوست تر و مهربان تر می شوند .
ما می دانیم که صلح فقط به معنای نبودن جنگ نیست بلکه زیستن در یک جامعه غیر دموکراتیک و نداشتن آزادی و همبستگی و نبود عدالت همانند یک جنگ دائمیست که همواره سایه اش بر سر ملت ها گسترده است و در چنین جامعه ای از صلح گفتن و صلح شنیدن فانتزی و شوخی تلقی می گردد!! ؟
نبود عدالت بین افراد جامعه بنیان های خشونت را در جامعه تقویت می کند .برای جامعه عاری از خشونت و بر قراری روابط مسالمت امیز بین شهروندان یک جامعه با هم و روابط بین المللی صلح امیز باید صلح را همراه و همدست و همکار صلح بدانیم .
مطلبی از خانم زهرا گماری را خواندم که بی ارتباط با این مطلب نیست . دوست دارم در اینجا اشاره ای به آن بکنم و نتیجه گیری را به عهده خودتان می گذارم :

من ، تو ، او …..

من به مدرسه میرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید
تو نوشته بودی علم بهتر است
شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی
او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد
بقیه بچه ها به او خندیدند
آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد
هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته
شاید معلم هم نمی دانست ثروت وعلم
گاهی به هم گره می خورند
گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار
توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد
تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن
بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید
او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش
بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

سال های آخر دبیرستان بود
باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم
تو تحصیل در دانشگا های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد
او اما نه انگیزه داشت نه پول . درس را رها کرد دنبال کار می گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم
تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است
تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه
آن را به به کناری انداختی
او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه
برای اولین بار بود در زندگی اش
که این همه به او توجه شده بود !

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم
تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینه ی پدرت
او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسین می کنند
تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد
هیچ وقت پایان نمی گیرد

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!
او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !

من , تو , او
هیچگاه در کنار هم نبودیم
هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم
آخر داستان چگونه بود؟

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *