تکان خورد! / مادر صلح: لی لی فرهادپور

تکان خورد. خودش بود. دیگر این دفعه اشتباه نمی‌کنم. بهرنگ که برای اولین بار تکان خورده بود اول فکر کردم باد تو معده‌ام پیچیده. چه می‌دانستم این قنجی که تو دلم می رود بچه‌ام است نه باد معده. خیلی جوان بودم. بیست ساله. می‌گفتند اولین بار که بچه‌ات تکان می‌خورد به یک چیز زیبا نگاه کن. دومین تکانی که خورد فهمیدم خودش است. موجودی زنده که در شکمم تکان می‌خورد. یک چیز زیبا. باید به چیزی زیبا نگاه کنم. بعد از ظهر آرامی بود و تو اتاقم بودم. تنها چیز زیبایی که برای نگریستن پیدا کردم رد نوری بود که از لای گل‌های پرده توری به داخل اتاق می آمد و بر روی نقش و نگار فرش می نشست.

چشمانم را بستم و گفتم: نوری تو فرزندم… نور

این بار حالا دومین طفل‌ام است که تکان می‌خورد. آن که بعدها اسمش بهنام می‌شود. دیگر اشتباه نمی‌کنم خودش است. این تکان را می‌شناسم و اشتباه نمی‌کنم …  حتی این هنگام که ضربان قلبم تا حلقم ادامه دارد و بهرنگ را سفت در آغوش گرفته‌ام تا صدای ترکیدن بمب‌ها را نشنود. یکی – دو دقیقه پیش آژیر کشیدند:

–      علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود ترک و به پناهگاه بروید…

خانه‌مان همان پناهگاهمان است. طبقه اول هستیم. برق‌ها رفته است. همسایه‌ها کورمال کورمال پله‌ها را آمده‌اند تا به خانه ما برسند. شمع هم روشن نمی‌کنیم. باید همه جا تاریک باشد. حمله هوایی است. جنگ است. بهرنگ یک ساله و نیمه مثل جوجه‌ای در بغلم می‌لرزد و من برایش با بغض آواز می‌خوانم:

خوشحال و شاد و خندانیم قدر دنیا  را می دانیم

صدای ترکیدن بمب، لرزیدن شیشه‌ها، شمردن انفجارها و لرزیدن بهرنگ و لرزیدن صدای من…

بهنام در بطنم اولین تکان زندگی‌اش را می‌خورد. به کجا نگاه کنم تا زیبایی را ببینم؟ تنها زیبایی این لحظه پسرکم است که صورت کوچکش را در تاریکی نمی‌بینم.

صدای ترکیدن بمبی دیگر و بهنام تکانی دیگر می خورد.

به کدام زیبایی نگاه کنم فرزندم؟ همه جا تاریک است …

پس برای تو هم می‌خوانم دلبندم… خوشحال و شاد و خندانیم / قدر دنیا رو می‌دانیم…

***

بیست و شش سال گذشته است. بهنامم در آن سوی دنیا است و در فیس بوکش می نویسد: باید پل های پشت سر را خراب کرد تا به تاریکی بازنگردیم.

دلم می‌گیرد. بهرنگم هست و هنوز به دنبال اشعه نوری است که از یک روزنه کوچک در این مملکت بتابد.

همسایه‌مان باردار است. سومین بار است که باردار شده و امید دارد فرزندش بماند. دو تا سقط داشته … دکترها گفته‌اند از اثرات امواج مضر است. امواج مغناطیسی…

طبقه ششم هستیم. هنوز هم پناهگاهی نداریم. اصلا برای فرار از بمب مغناطیسی چه پناهگاهی پیدا می‌شود؟

یک گل قاصدک در بالکن افتاده … چقدر راه آمده تا طبقه ششم. برش می‌دارم باید آرزو کنم و فوتش کنم. عین بچگی ها…

 قاصدک آیا می‌شود روزی هیچ کودکی در بطن مادرش در بمباران اولین تکان زندگی‌اش را نخورد…

نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *